۲۵ آبان ۱۳۸۸

خودزنی

با تیغ موکت بری روی صندلی خط می انداخت ، گفتم یه لحظه بیا بیرون . تیغ و که سعی در قایم کردنش نداشت ، تو جیب شلوار شش جیبش گذاشت و خیلی آروم اومد پای تخته . پرسیدم این زخم ا چیه رو دستت؟ گفت خودزنی . پرسیدم یعنی چی ، خودزنی ؟ گفت با تیغ رو دستم خط می کشم . پرسیدم چرا ؟! گفت لذت می برم خوب . بعد هم پیراهن شو بالا زد تا رد تیز بر را رو پشتش بهم نشون بده . گفتم پشت تو چطور تیغ کشیدی ؟ خندید و گفت کار بچه هاس ، از بچه ها خواستم این کار را برام بکنن .
می نشیند ، و من درس را ادامه می دهم و او با تیغ موکت بری دسته قرمزش روی دسته صندلی خط می اندازد.
دلم آشوب می شود ...
امروز: نشان فروهر را به سینه اش زده بود و هی با نشان ور می رفت . گفتم این چیه رو سینه ات ؟ گفت نشان فروهر، به این اعتقاد دارم . گفتم اگر به این اعتقاد داری پس چرا با خودت این کار و می کنی ، تو این کیش و آیین ، آزار خود روا نیست . بازم هیچی نگفت ، امروز پیراهن سفیدی پوشیده بود . رد خون تازه روی آستین پراهن سفیدش ...

۵ نظر:

احسان گنجی گفت...

سلام. امیدوارم فقط همین گفتگو بینتون رد و بدل شده باشه و مثل خیلی از معلمهایی که می شناسم نصیحتش نکرده باشی.

b گفت...

دوستت ندارم

رضا سیدی پور گفت...

نه احسان ، فقط گفتم تا کی قراره ادامه بدی ؟ گفت که همه جای بدن مو تیغ می کشم ، دوباره پرسیدم وقتی تموم شد چی ، گفت که به دیگران تیغ می کشم !
همین

رضا سیدی پور گفت...

یکی از حروف لاتین من و دوست نداره، نمی دونم چرا

هليا گفت...

سلام رضا
خدا صبرت بده...