۲۷ مهر ۱۳۸۸

کیوان ستاره بود

یادی از مرتضی کیوان با شعر"پاییز درو" سروده و با صدای سیاوش کسرائی و شعر معروف " از عموهایت " سروده و با صدای احمد شاملو .
- عنوان مطلب نیز شعری است سروده هوشنگ ابتهاج برای مرتضی کیوان و همه اعدام شدگان پاییز 1333

۲۴ مهر ۱۳۸۸

اگه بگیرن ؟! ...اگه نگیرن !...

گاهی نیمه بدجنس بشر غالب می شود و هی با خود می گوید ، بد نیست انگار ، اگر پیرمرد را هم دستگیر و محاکمه کنند !
بعد هم مطابق معمول لعنتی بر شیطان حرامزاده و اینکه ، خوب گیرم که پیرمرد را هم دستگیر کردند ! آنوقت چه ؟ اگر دستگیر کردند و آب و از آب تکان نخورد؟
و باز همان نیمه بدجنس که ، مگر خود شیخ نمی گوید این بار از محاکمه استقبال می کنم ! و قرار است در صورت دستگیری و محاکمه ، در دادگاه همه ناگفته های این چند سال را که بخاطر ملاحظات نگفته بود ، رو کند ؟
واین بارسری که تکان می خورد از حرص که دلت خوش است بابا جان ، کدام دادگاه ، چه محاکمه ای ؟ نکند فکر کرده ای شیخ در دادگاه علنی و با حضور اعضاء هیئت منصفه و درجمع رسانه ها محاکمه می شود ؟! اون ممه را لولو برد پسر جان ...
در هر صورت من معتقدم که محاکمه شیخ هم به نفع خودشونه و هم به نفع ملت ، حداقل حسنی هم که داشته باشه اینه که ناگفته های شیخ بالاخره گفته میشه و به هر صورتی که باشه به بیرون از دادگاه درز می کنه .
اما من فکر می کنم محاکمه شیخ ضربه نهایی به جنبش سبز باشه ، پیرمرد ، سنگ بزرگ جنبش سبزه ، اگر برداشته بشه ، کار جنبش نه که تمام باشه ، اما خوب ضربه مهلکی می خوره .
من که نظرم عوض نشد
از بسکه بدجنسی دیگه !
پی نوشت : پیرمرد چشم و چراغ من نیست ، اما روز بروز دوست داشتنی و مقبول تر میشه . نامه پیرمرد به آیت الله نوری همدانی را بخونین .

تبعیدگاهی به وسعت ایران

اگراشتباه نکنم ، سال هشتاد و یک بود که دادگاهی در کشور ، محمد خردادیان را ممنوع الخروج اعلام و به ده سال تبعید در ایران محکوم کرد . محمد خردادیان استاد رقص ایرانی مقیم خارج از کشورکه برای دیدار با اقوام به ایران آمده بود ،حین برگشت در فرودگاه مهرآباد پاسپورتش توقیف و از همانجا روانه زندان شد . چه شد که حکم اجرا نشد ، نمی دانم ، اما بعدها که خردادیان از ایران رفت درمصاحبه با رادیو زمانه به اردوان روزبه گفته بود که قاضی پرونده از وطن دوستی او بسیار تعریف کرده و به او گفته بود که بخاطر همین وطن دوستی است که به کل ایران تبعیدت می کنم و اگر غیر از این بود به یک جای بدتر تبعید می شدی !
چه شد که یاد ماجرای خردادیان افتادم را نمی دانم ، اما یادم هست که همان موقع هم کلی این ماجرا و حکم عجیب ، اسباب خنده بود که عجبا !زندگی در وطن حکم تبعید برای فردی شود که مقیم خارج از کشور است .
این حکم شاید آنروزها به جهاتی مضحک می نمود ، اما این روزها عملن و البته بصورتی دیگر هر روزه و برای بسیاری صادر می شود . با این تفاوت که در شرایط امروز نه خنده دار که عذاب آور شده است . روزی نیست که خبر ممنوع الخروج شدن یکی دو نفر در رسانه ها نیاید ، یک روز فاطمه معتمد آریا و روز دیگر جعفر پناهی و دیگران . البته این عمل سویه دیگری هم دارد ، پناهندگی کسانی که کانال های دولتی را برای خروج از کشور انتخاب کرده و به محض رسیدن به آن ورآب تقاضای پناهندگی می کنند . که انگار سهم کاروان های ورزشی در این میان از بقیه بیشتر است .
قضیه ممنوع الخروجی و تقاضاهای مکرر پناهندگی ورزشکاران و مجریان ، دو روی سکه همان حکم عجیب محمد خردادیان در سال هشتاد و یک می باشد که آن روزها اسباب خنده بود اما این روزها ...
لینک مطلب در بلاگ نیوز

۲۲ مهر ۱۳۸۸

مشکلات زندگی بزرگان ، آنهم در عصر ارتباطات

اگر قضیه رسانه ای نمی شد ( آنهم در رسانه های دولتی و نیمه دولتی ) می توانست یک بحث فردی و خانوادگی باشد ، اما چنین نشد و برای همین است که اینجا هم نیمچه دخالتی می شود ، البته نمی شود گفت دخالت ، بیشتر به ذکر اخبار مربوطه می پردازم.
نرگس کلهر دختر دکترمهدی کلهر فیلمی کوتاه می سازد با عنوان " خیش " ( pake ) ، فیلم درمورد شکنجه بوده و برداشتی آزاد است از یکی از داستان های کوتاه کافکا . فیلم کوتاه نرگس کلهر در جشنواره فیلم نورنبرگ آلمان و با حضور کارگردان به نمایش درمی آید . خانم کلهر هم از فرصت پیش آمده استفاده کرده و از این کشور تقاضای پناهندگی می کند . (فیلم مصاحبه حنا مخملباف با نرگس کلهر )
دکتر مهدی کلهر مشاور احمدی نژاد ، ضمن تایید خبرتقاضای پناهندگی دخترش ، به خبرگزاری ایرنا می گوید که سالهاست از مادر نرگس جدا شده و این مادر و دختر جدا از او زندگی می کنند . کلهر علت جدایی از همسرش را مخالفت او با گرایش سیاسی وی و نزدیکی به احمدی نژاد ذکر می کند .
معصومه طاهری موسوی مادر نرگس کلهر به خبرگزاری مهر می گوید که همسر قانونی و شرعی مهدی کلهر بوده و هیچگونه طلاقی بین آنها اتفاق نیفتاده است . و با ذکرچند مورد جدایی رسمی از همسرش را بشدت رد می کند ، از جمله جدایی از همسر بعد از سال 84 ، یا در خارج بودن زن و دخترش و چند مورد دیگر .
مسئله اینجاست که زندگی درعصر ارتباطات کمی سخت شده ، مخصوصن برای اهل سیاست و علی الخصوص برای آن دسته از اهالی سیاست که عادت به کم و زیاد گویی داشته باشند ( ذاتی است یا اکتسابی ا ، بی خیال ). البته برای رعایا که خودمان باشیم ، زندگی در عصر پارینه سنگی ، چندان تفاوتی با زیستن در عصر انفجار اطلاعات ندارد .

این شهرِ هار ...

خوب می شد اگر می توانستم کسی را آن بالاها مقصر بدانم و کلی بد و بیراه بارش می کردم و دلم خنک می شد. یا از اقبال کج و شانس بد می نالیدم تا مرهمی باشد برای لحظه ای . نمی شود ، نه می توانم کسی را در آن بالاها مقصر بدانم و خوب می دانم گله ازبخت و اقبال هم گره از کارم نمی گشاید . می ماند رها کردن بغض در گلو مانده و های های گریه . برای لحظاتی آزاد می شوم و باز دوباره ، نه که بغض ، بیشتر به عصبانیت می ماند ، اما از کی ، نمی دانم ، و همین است که درمانده ام می کند .
نمی توانم بگویم هیچ روز خوش ندید در زندگی ، نه ، دید ، اما روزهای ناخوش به مراتب بیشتر بود ، تا آنجا که می توان گفت احوالش تا همین یکی دوسال پیش رقت بار بود . یکی دو سالی می شد که مثلن کاری پیدا کرده و صاحب پسری و امسال هم پسری دیگر و زنی که بساز بود و مگر او چه می خواست از زندگی در همه آن سالها که به دربدری گذشته بود ؟
می گفت کله سحر بلند می شوم ، ساعت 5 صبح ، هر روز ، و نان گرم و آش ، برای بچه ها - و چه تاکیدی داشت بر روی بچه هایم - و بعد می روم سر کار و ظهر که بر می گردم ابوالفضل می دود تا دم در که پدر برگشته . و مگر این دلخوشی ها کم دلخوشی بودند ؛ برای او.
مطلق نمی توانم بگویم که نزدیک به عقل نیست ، اما در کدام شهرو دیاری ، در یک خیابان فرعی ، اتومبیلی با نهایت سرعت عنان از کف رها کرده ، افسار گسیخته می تازد ، تا نه مادرو فرزند در آغوشش فرصت فرار داشته باشند و نه طفل چهار ساله پای گریز، و به دقیقه ای نرسیده همه دل خوشیهای او در چند ده متری محل کارش بر باد برود و او دو سه سالی طعم خوشبختی نچشیده ، باز برگردد سر خانه اول ، که معلوم نباشد حال و روزِروزها و ماهها و سال های آینده اش چگونه باشد .
این شهرِ هار ، این شهر هار و مردمان مریض احوالش دیگر حالم را از زندگی بهم می زنند ...

۲۱ مهر ۱۳۸۸

سلطان جنگل

- اصلن چرا باید شیر سلطان جنگل باشه ؟
این را ایلیا (پسر) می گوید ، با عصبانیت و انتظار جوابی منطقی .
- چرا شیر سلطان جنگل نباشه ؟
این را من (پدر) می گویم ، برای اینکه جواب قانع کننده ای در آستین ندارم .
- شیر نباید سلطان جنگل باشه ...
- چرا نباید ؟
- خوب ، خوب ، شیر حیوونای جنگل و می خوره ، چطور میتونه سلطان باشه ؟!
- ...

۲۰ مهر ۱۳۸۸

حکایت محمد نوری زاد و انجمن قلم ایران

داستان اخراج رسمی محمد نوری زاد از انجمن قلم ایران به زبان خودش ، حکایتی است خواندنی .عیب کار اینجاست که نوری زاد اعضاء انجمن را در وبلاگ شخصی به شماره معرفی کرده ، و متاسفانه امکان آشنایی ملت با این قلم بدستان غیور و سربازان گمنام عرصه فرهنگ و ادب مقدور نیست .
توضیح مختصر اینکه محمد نوری زاد که این روزها هرروز بهتر از دیروزمی شود ، در پی درج نامه ای در وبلاگ شخصی ، مغضوب واقع شده و در ابتدا از سوی کیهان به درجه رفیع نویسنده هتاک نائل و لحظاتی بعد هم بصورت غیر رسمی از انجمن قلم ایران اخراج می شود . جلسه رسمی اخراج وی اما شنبه گذشته برگزارمی گردد و این هم ادامه داستان .
در همین رابطه : تبریک به محمد نوری زاد / فیدوس

۱۹ مهر ۱۳۸۸

چون نیک بنگری همه تزویر می کنند


... به قانونی که مادر را مجبور به کشیدن چهار پایه می کند ...

تصور اینکه کسی از اعدام بهنود شجاعی خوشحال شده باشد برایم سخت است ، حتی مادری که امروز صبح به تقاص خون فرزندش چهارپایه از زیر پای بهنود کشید تا حلقه آبی رنگ طناب دارگردنش را بشکند . می دانم که مادر احسان هم بعد از کشیدن چهارپایه تحمل دیدن دست و پا زدن های بهنود در بالای دار را نداشت . مادر احسان ودیگرانی با وضعیت مشابه او، خود نیز قربانیان یک قانون ضد بشری هستند . چه کسی می تواند بگوید که مادری از کشیدن چهارپایه از زیر پای محکومی که فرزندش را به قتل رسانده ، در دل خوشحال است ؟ اینکار را انجام می دهد ، اما آیا با خوشحالی ؟ آیا چنین مادری می تواند لحظه سقوط اعدامی و شکستن گردن او و بدن پیچان از درد خفگی او را در میان زمین و آسمان از یاد ببرد ؟ نمی تواند ، مطمئن باشید که این لحظه هیچگاه از ضمیر او پاک نمی شود ، شاید بتواند برای لحظاتی چند مرگ فرزند را فراموش کند ، اما این لحظه که خود در انجام آن نقش داشته را هرگز، هرگز از یاد نخواهد برد . او هم قربانی است ، قربانی قانونی که مجازات اعدام را درخود جای داده و مادری را در عمل مجبور به آدم کشی می کند ، تا او را به عذابی دیگر و شاید فراتر از غم فرزند دچار کند .
با شما موافق نیستم آقای علیرضا رضائی ، که اینگونه بر مادری که خود نیز قربانی است بی رحمانه و با چنین ادبیاتی می تازید ، کمی آرامتر و با اندیشه به قضیه بنگرید ، سیبل را اشتباهی دیده اید برادر! هدف جای دیگری است .
- لینک مطلب در بالاترین

۱۸ مهر ۱۳۸۸

روباه گفت : اگر دلت می خواهد منو اهلی کن !

"...اين روباه هرروزدرزمان معين ونزديک غروب آرام آرام به کلبه پيرمرد درباغي در يکي از روستاهاي خلخال نزديک شده و غذايي که با عسل طبيعي توسط پيرمرد تهيه مي شود صرف و تا غروب روز بعد ناپديد مي شود.
پیرمرد خلخالی می گوید چهار سال طول کشید تا توانستم اعتماد روباه را جلب کنم ، و تا الان نه طوفان و نه برف و نه شرایط نامساعد طبیعی دیگر هیچکدام مانع آمدن روباه در موعد مقرر به کلبه من نشده است ..." ایرنا
- ازاین خلخالی تا آن خلخالی / روایت محمد درویش ( مهار بیابان زایی ) از قضیه پیرمرد خلخالی و روباه



آن وقت بود که سر و کله روباه پیدا شد
روباه گفت: سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: سلام.
صداگفت: من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟...

بقیه داستان دیدار شازده کوچولو با روباه را از اینجا بخوانید و بشنوید .
- داستان کامل شازده کوچولو را از اینجا بخوانید و بشنوید

راستی ، چه چیزی هر روز روباه کوه های خلخال را درست هر روز و درست در ساعت مقرر ( نزدیکی های غروب ) به کلبه پیرمرد می کشاند ؟ تا جاییکه در این مدت نه باد و نه باران و طوفان ، هیچکدام نتوانسته مانع آمدن ش به کلبه پیرمرد خلخالی بشود .