۱۳ مهر ۱۳۸۹

نورمن

- نورمن ویزدُم زندگی سختی داشت ، کودکیش تا نه سالگی با دعواهای پدر و مادر فقیرش گذشت ، تا یازده سالگی شاگرد کامیون پدرش بود و از سیزده سالگی به کار در معدن مشغول شد و ... اما تا نود و پنج سالگی مردم را خنداند . دوره می گشت تا همین اواخر و با همان کلاه پارچه ای مشهور و شلوار کوتاه در کشورهای مختلف و برنامه اجرا می کرد .
فراموش کرده ایم : شیرین کاری های ناب نورمن ویزدُم بجای خود اما چیزی که ما را روده بر می کرد صدای ماندگار زنده یاد محمد علی زرندی دوبلور نقش نورمن در بیشتر فیلم های او بود ، همانطور که صدای بی نقص زنده یاد حمید قنبری دوبلور نقش جری لوئیس.
پی نوشت :( نورمن ویزدُم دوست داشت تا بیشتر از صد سالگی زندگی کند اما نشد و در سن 95 سالگی مرد .


۱۲ مهر ۱۳۸۹

2/200/000/000 کامنت

گفتم : شنیدی انعکاس بخشی از سخنان رئیس جمهوری کشورمان در سفر به نیویورک در خبرگزاری فرانس پرس "24" حدود 2/200/000/000 کامنت بدنبال داشت ؟+
چیزی نگفت
گفتم : نشنیدی چه گفتم ؟
باز هم چیزی نگفت
گفتم : اوهوی یارو با توام ، کری مگه ؟! یه چیزی بگو
گفت : این عددی که گفتی به ریال گفتی یا به تومان ؟
گفتم : مسخره می کنی ؟
گفت : آره ! برادر من تو یا نمیدونی 2/200/000/000 چقدر میشه ، یا هم اصلن نمی دونی کامنت چیه !
پی نوشت :) گوبلز هم گوبلزهای قدیم!
پی نوشت :)) گوبلز تصحیح می کند : دروغ هر چه بزرگتر باشد ، خنده دار تر است

روزی جهانی با نام معلم

- دوازده اردیبهشت ، روز ایرانیِ معلم : در این روز - اگر بواسطه گردش ماههای قمری بر نخورد به مناسبت های عزا - در دفتر مدرسه شکلات می خوریم - آقا یکی بردار ، باید به همه برسه - و لبخند می زنیم و ده دقیقه ای بیشتر اگر از وقت کلاس گرفته شود ما بیشتر خوشحال می شویم .
پی نوشت :) پارسال در همین مکان نوشتم بندرت مي توان معلمي را پيدا کرد که بداند امروز پنجم اکتبر ( سيزدهم مهر ماه ) روزي است که با نام او ، روز جهاني معلم نامگذاري شده است و امسال هم .
-
پنجم اکتبر(13 مهر) روز جهانیِ معلم : بهسازی با معلمان آغاز می گردد / شعار EI (سازمان آموزش جهانی) برای روز جهانی معلم سال 2010.
پی نوشت : (( بیانیه کانون صنفی معلمان ایران (که بیشتر آنها در سکوت جامعه معلمان در زندان بسر می برند) به مناسبت 5 اکتبر (13 مهر) ، روز جهانی معلم .

۱۱ مهر ۱۳۸۹

بگذار عادت کنند به داد زدن

بهمن بیگی [محمد] در آخرهای اسفندماه 1348 یک هفته من را برد به محل های این چادرهای دبستانی. این از گرم کننده ترین و شادی آورترین یادبودهای سال های گذشته من است. از بیابانی به بیابان دیگرمی رفتیم و چادرهای دبستان ها را با آن ردیف کفش و ملکی های بچه ها که جلو چادرها به صف گذاشته شده بودند. این آموزشگاه ها را که پر بود از زیبائی و جوانی و چشم های درخشان و آماده زندگی بهتر را می دیدیم. بچه ها در همه این آموزشگاه وقتی درس را جواب می دادند با فریاد جواب می دادند. آخرش گفتم چرا این ها را نمی گویی که داد نزنند. گفت بگذار بزنند. گفتم گوش هاشان کر می شود. گفت نمی شود. گفتم عادت می کنند که هر چه را بگویند در هر جا که بگویند با داد بگویند. گفت بگذار بگویند، بگذار عادت کنند به داد زدن. گفتم مرض داری. گفت غرض دارم. قصدم همین است که به داد زدن عادت کنند. گفتم آخر چرا؟ گفت برای ارا، برای این که فردا که بزرگ شوند جلو خان دست به سینه نایستند، سربلند بایستند، حرفشان را با فریاد بزنند. گفتم مگر خُلی؟ کو خان دیگر؟ رفت، تمام شد. گفت کجایش را دیده ای؟ شاید برگشت، شاید تمام نشده باشد، شاید یک قالتاق دیگری، نه حتما در لباس و مقام خان، بلکه با قالتاقی بیاید و بخواهد تو سر این ها بزند. این ها دست کم آنوقت از روی عادتشان داد خواهند زد؛ هراس نخواهند داشت؛ ترسشان با دادزدنشان کمتر می شود. توسری خوردنی بودنشان با همین عادت کمتر می شود. فهمیدی؟ یادت رفته که توی فیلمت آن زن به بچه کوچک می گوید «داد بزن! تا بزرگ نشدی ترسو بشی داد بزن! داد بزن جونم. داد بزن.» حالا من هم به این ها گفته ام داد بزنید. چه می فرمائید؟
مصاحبه با ابراهیم گلستان
پی نوشت:) قبلن ها در همین محل اعلام کردم که نه که معلم خوبی نباشم و اصلن خودم را معلم نمی دانم ، از قِبَلِ نگهداری بچه ها برای چند ساعت در روز ، مواجب می گیرم که قاتق نان فرزند و عیال کنم . پس خرده نگیرید که اگر خیلی بلدی از این حرفها چرا خود کمتر عمل می کنی ؟! معلم من نیستم ، محمد بهمن بیگی است ، صمد بهرنگی ( بدون توجه به عقیده اش ) است ... خلاصه من نیستم و این اصلن نه شعار است و نه تعارف و نه از آن حرفها!

۱۰ مهر ۱۳۸۹

آقا دوماد چکاره ن ؟

آقا دوماد چکاره ن؟
- به طرف سرزمین های اشغالی سنگ پرتاب می کنن !
(البته بصورت نمادین)
پی نوشت :) این پست فیدوس بیشتر پا در کفش این وبلاگ و این وبلاگ بود
پی نوشت :)) هردم از این باغ و از این حرفها ...

۹ مهر ۱۳۸۹

ده آهنگی که به احتمال زیاد مردان را به گریه می اندازند / بشنوید

خبر: بر اساس تحقیقی که موسسه "پی آر اس برای موسیقی" انجام داده است (نظر سنجی از بین 1700 نفر) این ده آهنگ به احتمال زیاد مردان را به گریه می اندازند (منبع خبر)
1- همه رنج می کشند اثر R-E-M را از اینجا بشنوید
2- اشک‌ها در بهشت اثراریک کلاپتون را از اینجا بشنوید
3- هله لویا اثر لنونارد کوهن را از اینجا بشنوید
4- هیچکس با تو مقایسه نمی شود اثر شیناد اوکانر را از اینجا بشنوید
5- با یا بی تو اثر گروه u2 را از اینجا بشنوید
6- مواد اثر نمی کنند اثر ورو را از اینجا بشنوید
7- شمع در باد اثر التون جان را از اینجا بشنوید
8- خیابان های فلادلفیا اثر بروس اسپرینگستین را از اینجا بشنوید
9- نوای گسسته اثر تاد دانکن ، بازیگر و خواننده اپرا را از اینجا بشنوید
10- فرشته ها اثر رابی ویلیامز را هم از اینجا بشنوید
پی نوشت : در ضمن کار موسسه "پی آر اس برای موسیقی" دریافت و پرداخت حقوق قانونی برای ترانه سرایان و آهنگسازان است ! و برای همین هم شما سعی کنید - می دانم کار سختی است - که ترانه ها را فقط بصورت آنلاین بشنوید و از دانلود آنها پرهیز کنید (البته این فقط یک پیشنهاد است) .
راهنما : برای شنیدن هر آهنگ بعد از باز کردن صفحه مربوط به آن ، روی فلش سیز رنگ در سمت راست همان صفحه کیک کنید .
مرد که گریه نمی کند :)
- ترانه chasing cars از گروه snow patrol را از اینجا بشنوید / این آهنگ به پیشنهاد شهاب گذاشته شد
پی نوشت :) لینک آهنگ با یا بی تو از گروه u2 نیز تصحیح شد / لینک آهنگ فرشته ها اثر رابی ویلیامز هم تصحیح شد
- لینک مطلب در وبلاگ محفل دوستان امید
- لینک معرفی مطلب در سایت کوچه

۶ مهر ۱۳۸۹

سری به انباری "خلوت" بزنید

اتفاق افتاده برای شما هم که بروید به انباری خانه قدیمی پدری و صندوق های قدیمی را وارسی کنید و اسباب و اثاثیه خاک گرفته روی طاقچه ها را نگاه کنید ؟ گاهی می شود که آدم ساعت ها چهار زانو می نشیند و اسباب و اثاثیه درون صندوقچه های رنگ و رو رفته را زیر و رو کند بدون آنکه گذر زمان را احساس کند .
وب سایت خلوت خیلی هم خلوت نیست ، انگاری که یکی از همان انباری های قدیمی و پر از کتاب ، روزنامه و مجله قدیمی . علاقه مند اگر باشید می شود ساعت ها نشست و روزنامه ها و مجلات قدیمی را ورق زد .
م . ایل بیگی - مدیر سایت - می گوید که با وجود پیری و سن بالا و با زحمت فردی و هزینه شخصی تا الان توانسته است 3353 عنوان کتاب و نشریه را در وب سایت خلوت جا دهد . (مصاحبه با رادیو زمانه)
پی نوشت :) هنوز وقت نکرده ام به همه جای این انباری قدیمی سر بزنم اما تا همینجا هم کلی ذوق زده شدم از دیدار دوباره بعضی از مجلات قدیمی که خود خریده و خوانده ام و مجلات و روزنامه هایی که نامشان را شنیده ام و بارها در دل آرزوی دیدنشان را داشته ام .
شرح تصویر : تعدادی از نشریات قدیمی موجود در انباری خلوت (برای تماشای بهتر روی عکس کلیک کنید)

heil hitler

علی محمد بزرگواری نماینده فعلی مردم کهگیلویه و بهمئی در مجلس شورای اسلامی

۲ مهر ۱۳۸۹

دستها ، موبایل ها و نوجوان چهارده ساله ای که در میان شعله های آتش می سوزد / خبر و فیلم

تصادف که خبر تازه ای نیست در اخبار روزانه ایران ، کشته و مجروح شدن هم نه ، که سهم شبانه روز این ملت از سی کشته در تصادفات به رقم پنجاه نزدیک شده است . عادت کرده ایم به دیدن صحنه های دلخراش بدن های تکه پاره و جسدهای سوخته ناشی از تصادفات جاده ای ، اما :
اواخر تابستان امسال ( بیست و هشتم شهریور ) در کیلومتر 5 جاده دهدشت - سوق ( محل تصادف روی گوگل مپ )خودرو رونیز حمل پول بانک صادرات با سمند ویژه بین شهری از روبرو برخورد می کند ( به علت سبقت بیجای خودرو حمل پول از یک موتور سیکلت ) . بر اثر سرعت بیش از حد هر دو خودرو شدت برخورد بسیار بالا بود . چند دقیقه بعد از تصادف ، خودرو رونیز آتش گرفته اما قبل از آن راننده و دیگر سرنشین فرصت بیرون آمدن از ماشین را پیدا می کنند . ماشین سمند هم چند دقیقه بعد آتش می گیرد ، راننده بر اثر شدت ضربه جان می دهد اما مسافر جلو که زخمی شده تا چندین دقیقه سعی در بیرون آمدن از شیشه بغل خودرو دارد که موفق می شود بدنش را هم تا نیمه از ماشین بیرون بیاورد! سمت راننده سمند در آتش می سوزد و در سمت دیگر مسافر چهارده ساله آن سعی در فرار از آن جهنم را دارد ( فیلم 1). دوباره تکرار می کنم که این صحنه ها در کشور بدل به امری روزمره و برای همه ما امری عادی شده است اما :
در همه آن لحظاتی که نوجوان چهارده ساله سعی در بیرون کشیدن خود از شیشه سمند در حال اشتعال را دارد دستهای بسیاری بجای یاری کردن ( به هر طریق ممکن ) به این نوجوان ، موبایل بدست از این صحنه فیلم برداری می کنند ( فیلم 1) ، دستهایی که اگر هر کدام یک مشت خاک می ریختند شاید ...
و سرانجام تلاش نوجوان چهارده ساله تنها ره بجایی نمی برد و لحظاتی بعد خودرو سمند بر اثر انفجار از بین می رود و ... ( فیلم 2)
ماشین آتش نشانی شهر دهدشت بعد از چهل دقیقه در صحنه ( 5 کیلومتری شهر ) حاضر می شود و زمانی که حاضر می شود آب ندارد ( به گفته شاهدان عینی ) و آمبولانس اورژانس دهدشت هم ساعتی بعد می آید تا اجساد سوخته را به بیمارستان ببرد .
در ضمن : محل تصادف در 500 متری روستای دره لبک و تقریبن دویست متری یک کارگاه بلوک زنی است !
پی نوشت :( هر دو فیلم دارای صحنه های بشدت دلخراش هستند و پیشنهاد می کنم اگر طاقت دیدن چنین صحنه هایی را ندارید فیلم ها را نبینید .
لینک مطلب در بالاترین
- لینک خبر در وبسایت دهدشت نیوز

۱ مهر ۱۳۸۹

جنگ و مهر و نارنجک های پلاستیکی

- قلک هایی می دادند دست ما و چند ماه بعد باید تحویل می دادیم ، قلک هایی شکل نارنجک ، شکل تانک . چند هفته بعد باید این قلک ها را تحویل می دادیم و این تازه شروع مصیبت بود . جنگ ، تحریم اقتصادی ، بیکاری و ده سر عائله ! قلک ها روز آخر پر می شد آنهم بعد از یک روز اعتصاب غذا و کلی گریه و زاری تا مادر از خرج نیم بند خانه چند سکه ای بچپاند در آن نارنجک پلاستیکی ... آن وقت ها خیلی نه اهل حساب و کتاب بودیم و نه چیزی از دلار و ریال سر در می آوردیم ، حالا اما که اهل حساب و کتاب با یک حساب سرانگشتی خرج جنگ هشت ساله را هزاران میلیارد $ عنوان می کنند این فکر آزارم می دهد که آن نارنجک های پلاستیکی که سر جمع شاید چند ده تومانی را در خود جای می دادند کدام سوراخ و سمبه آن بلای خانمانسوز را پر می کردند ؟!
- امروز اول مهر ماه است و حسن کار به این است که اول مهر را هم تا لنگ ظهر خوابیده باشی بی دغدغه ، اول مهر که بیفتد به انتهای هفته این محاسن را هم دارد که شروع کلاس ها بیفتد به چندم مهر . اما باز هم فکر شنبه تلخ سازد جمعه اطفال و ایضن معلمانی چون من را که بقیه را نمی دانم .