۶ مهر ۱۳۸۹

سری به انباری "خلوت" بزنید

اتفاق افتاده برای شما هم که بروید به انباری خانه قدیمی پدری و صندوق های قدیمی را وارسی کنید و اسباب و اثاثیه خاک گرفته روی طاقچه ها را نگاه کنید ؟ گاهی می شود که آدم ساعت ها چهار زانو می نشیند و اسباب و اثاثیه درون صندوقچه های رنگ و رو رفته را زیر و رو کند بدون آنکه گذر زمان را احساس کند .
وب سایت خلوت خیلی هم خلوت نیست ، انگاری که یکی از همان انباری های قدیمی و پر از کتاب ، روزنامه و مجله قدیمی . علاقه مند اگر باشید می شود ساعت ها نشست و روزنامه ها و مجلات قدیمی را ورق زد .
م . ایل بیگی - مدیر سایت - می گوید که با وجود پیری و سن بالا و با زحمت فردی و هزینه شخصی تا الان توانسته است 3353 عنوان کتاب و نشریه را در وب سایت خلوت جا دهد . (مصاحبه با رادیو زمانه)
پی نوشت :) هنوز وقت نکرده ام به همه جای این انباری قدیمی سر بزنم اما تا همینجا هم کلی ذوق زده شدم از دیدار دوباره بعضی از مجلات قدیمی که خود خریده و خوانده ام و مجلات و روزنامه هایی که نامشان را شنیده ام و بارها در دل آرزوی دیدنشان را داشته ام .
شرح تصویر : تعدادی از نشریات قدیمی موجود در انباری خلوت (برای تماشای بهتر روی عکس کلیک کنید)

heil hitler

علی محمد بزرگواری نماینده فعلی مردم کهگیلویه و بهمئی در مجلس شورای اسلامی

۲ مهر ۱۳۸۹

دستها ، موبایل ها و نوجوان چهارده ساله ای که در میان شعله های آتش می سوزد / خبر و فیلم

تصادف که خبر تازه ای نیست در اخبار روزانه ایران ، کشته و مجروح شدن هم نه ، که سهم شبانه روز این ملت از سی کشته در تصادفات به رقم پنجاه نزدیک شده است . عادت کرده ایم به دیدن صحنه های دلخراش بدن های تکه پاره و جسدهای سوخته ناشی از تصادفات جاده ای ، اما :
اواخر تابستان امسال ( بیست و هشتم شهریور ) در کیلومتر 5 جاده دهدشت - سوق ( محل تصادف روی گوگل مپ )خودرو رونیز حمل پول بانک صادرات با سمند ویژه بین شهری از روبرو برخورد می کند ( به علت سبقت بیجای خودرو حمل پول از یک موتور سیکلت ) . بر اثر سرعت بیش از حد هر دو خودرو شدت برخورد بسیار بالا بود . چند دقیقه بعد از تصادف ، خودرو رونیز آتش گرفته اما قبل از آن راننده و دیگر سرنشین فرصت بیرون آمدن از ماشین را پیدا می کنند . ماشین سمند هم چند دقیقه بعد آتش می گیرد ، راننده بر اثر شدت ضربه جان می دهد اما مسافر جلو که زخمی شده تا چندین دقیقه سعی در بیرون آمدن از شیشه بغل خودرو دارد که موفق می شود بدنش را هم تا نیمه از ماشین بیرون بیاورد! سمت راننده سمند در آتش می سوزد و در سمت دیگر مسافر چهارده ساله آن سعی در فرار از آن جهنم را دارد ( فیلم 1). دوباره تکرار می کنم که این صحنه ها در کشور بدل به امری روزمره و برای همه ما امری عادی شده است اما :
در همه آن لحظاتی که نوجوان چهارده ساله سعی در بیرون کشیدن خود از شیشه سمند در حال اشتعال را دارد دستهای بسیاری بجای یاری کردن ( به هر طریق ممکن ) به این نوجوان ، موبایل بدست از این صحنه فیلم برداری می کنند ( فیلم 1) ، دستهایی که اگر هر کدام یک مشت خاک می ریختند شاید ...
و سرانجام تلاش نوجوان چهارده ساله تنها ره بجایی نمی برد و لحظاتی بعد خودرو سمند بر اثر انفجار از بین می رود و ... ( فیلم 2)
ماشین آتش نشانی شهر دهدشت بعد از چهل دقیقه در صحنه ( 5 کیلومتری شهر ) حاضر می شود و زمانی که حاضر می شود آب ندارد ( به گفته شاهدان عینی ) و آمبولانس اورژانس دهدشت هم ساعتی بعد می آید تا اجساد سوخته را به بیمارستان ببرد .
در ضمن : محل تصادف در 500 متری روستای دره لبک و تقریبن دویست متری یک کارگاه بلوک زنی است !
پی نوشت :( هر دو فیلم دارای صحنه های بشدت دلخراش هستند و پیشنهاد می کنم اگر طاقت دیدن چنین صحنه هایی را ندارید فیلم ها را نبینید .
لینک مطلب در بالاترین
- لینک خبر در وبسایت دهدشت نیوز

۱ مهر ۱۳۸۹

جنگ و مهر و نارنجک های پلاستیکی

- قلک هایی می دادند دست ما و چند ماه بعد باید تحویل می دادیم ، قلک هایی شکل نارنجک ، شکل تانک . چند هفته بعد باید این قلک ها را تحویل می دادیم و این تازه شروع مصیبت بود . جنگ ، تحریم اقتصادی ، بیکاری و ده سر عائله ! قلک ها روز آخر پر می شد آنهم بعد از یک روز اعتصاب غذا و کلی گریه و زاری تا مادر از خرج نیم بند خانه چند سکه ای بچپاند در آن نارنجک پلاستیکی ... آن وقت ها خیلی نه اهل حساب و کتاب بودیم و نه چیزی از دلار و ریال سر در می آوردیم ، حالا اما که اهل حساب و کتاب با یک حساب سرانگشتی خرج جنگ هشت ساله را هزاران میلیارد $ عنوان می کنند این فکر آزارم می دهد که آن نارنجک های پلاستیکی که سر جمع شاید چند ده تومانی را در خود جای می دادند کدام سوراخ و سمبه آن بلای خانمانسوز را پر می کردند ؟!
- امروز اول مهر ماه است و حسن کار به این است که اول مهر را هم تا لنگ ظهر خوابیده باشی بی دغدغه ، اول مهر که بیفتد به انتهای هفته این محاسن را هم دارد که شروع کلاس ها بیفتد به چندم مهر . اما باز هم فکر شنبه تلخ سازد جمعه اطفال و ایضن معلمانی چون من را که بقیه را نمی دانم .

۳۱ شهریور ۱۳۸۹

روز 30 شهریور در تقویم سالهای آینده : روزِ همه جهان کشته مرده ما !

مناسبت های مصوب تقویم غیر رسمی کشور(کوچه بازار) برای سالهای آینده :
30 شهریور برابر با 21 سپتامبر در تقویم غیر رسمی به شکرانه حماسه حضور صندلی های خالی در نشست هزاره سازمان ملل به نام " روز همه جهان کشته مرده ما " نامگذاری شود .
مرتبط با موضوع :) حذف روز گفت وگوی تمدن ها از تقویم کشور

نسخه 1 پزشک / نمایشنامه در چهار نیم پرده

- اتاق انتظارِ مطب 1 پزشک ، روز :
مردی (یا زنی) سراسیمه و مضطرب وارد مطب شده و سراغ 1پزشک را می گیرد
منشی 1 پزشک : آروم باشین آقا (یا خانم) ، چی شده ؟ لطفن یه لحظه آروم باشین
مرد (یا زن) سراسیمه و مضطرب : نمی تونم خانوم ، من باید همین الان دکتر و ببینم ، خواهش می کنم
منشی 1 پزشک : چند نفر اینجا نشستن ، باید منتظر باشین تا نوبتتون بشه ، خواهش می کنم ...
یک ساعت بعد :
مرد (یا زن) سراسیمه و مضطرب در طول اتاق انتظار مطب 1 پزشک بالا و پایین می رود .
صدای زنگ
منشی 1 پزشک رو به مرد (یا زن) سراسیمه و مضطرب می گوید : آقا (یا خانم) نوبت شماست ، بفرمائید داخل
- داخل مطب 1 پزشک :
مرد (یا زن) ... : آقای 1 پزشک بدادم برسید ، بدادم برسید
1 پزشک : آرام باشید جانم ... لطفن به من بگین چی شده ؟
مرد (یا ... : سه روزه 1پزشک ... سه روزه که vpnم قطع شده ، اولتراسورفم از کار افتاده ... بدادم برسین 1پزشک ... خواهش می کنم ... از همه جا بی خبرم ... درمانده شدم
1 پزشک در حالی که لبخند می زند و دست مرد (یا ... را گرفته : اینکه مشکلی نداره جانم ... الان براتون یه نسخه می نویسم ، طبق دستور نسخه عمل کنین مشکلتون حل میشه ... اصلن جای نگرانی نیست ... خیلی ها مشکل شما را داشتن و حالا روزهاست که دارن بی هیچ مشکلی زندگی می کنن جانم
مرد (یا ... که حالا آرام شده است تقریبن روی صندلی ولو شده و به آرامی عرق پیشانیش را پاک می کند ، چشمهایش را بسته و آرام نفس می کشد .
- خانه مرد (یا زن) سراسیمه و مضطرب ، شب :
مرد (یا زن) که حالا دیگر اثری از اضطراب در او دیده نمی شود پشت سیستم (کامپیوتر) خانه اش روی صندلی راحتی نشسته است و مدام چشمش از نسخه 1پزشک به صفحه مانیتور و بالعکس می چرخد .
- نیم ساعت بعد ، همان مکان :
مرد (یا زن) با خوشحالی از روی صندلی به هوا می پرد و فریاد می زند : هورااااااااااااا ... بالاخره تموم شد ... من هم گودری شدم ... ممنونم 1 پزشک ... ممنون
پرده می افتد
***
پی نوشت :) یک شوخی با دکتر علیرضا مجیدی (1پزشک وبلاگ نویسی فارسی) بود ... همین
در ضمن :)) وبلاگ نویسی فارسی (ایرانی) بسیار وامدار دکتر مجیدی می باشد و این شوخی بیشتر به پاس قدردانی از ایشان بود .

منافقین

" يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مَا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ / با زبانشان چيزى را مى‌گويند كه در دلشان نيست (آیه 11 از سوره فتح) "
در قرآن آمده است ، درباره منافقین !
پی نوشت :) پس منافق این بود و ما نمی دانستیم ؟! ما را بگو سالهای سال فکر می کردیم منافق و منافقین سبیل دارد ، اورکت سبز آمریکایی تن می کند ، شلوار لی می پوشد و ... عجب !


۲۹ شهریور ۱۳۸۹

مستند "داستان دو سرباز"

مستند "داستان دو سرباز" به زندگی واقعی دو رزمنده ایرانی و عراقی می پردازد که از ابتدای جنگ در آن شرکت کرده بودند و هر دو به اسارت درآمده و هر دو هم بر اثر جنگ تا آستانه خودکشی پیش رفتند اما ...
... نجا عبود سرباز عراقی در جریان آزادسازی خرمشهر زخمی شده و در حالی که نزدیک بود بوسیله سربازان ایرانی کشته شود توسط زاهد بسیجی چهارده ساله ایرانی از مرگ حتمی نجات پیدا کرده و به اسارت نیروهای ایرانی در می آید ...
... جنگ تمام می شود و اسرای دو کشور به خانه بر می گردند ، نجا عبود - آنطور که خود تعریف می کند - از لحظه ورود به عراق با کتک و فخاشی پذیرائی می شود که اگر عاشق صدام بودی چرا اسیر شدی ، چرا کشته نشدی ؟! ، زنش ازدواج کرده است و دخترش هم او را به یاد نمی آورد . زاهد هم بعد از بازگشت به خانه ازدواج می کند اما زندگی موفقی ندارد ...
... سال ها بعد این دو سرباز متخاصمِ سال های قبل همدیگر را بطور اتفاقی در یک مرکز غیر دولتی کمک به سربازان شرکت کننده در جنگ های مختلف در کشور کانادا می بینند ...
داستان این دو سرباز و اسیر جنگ ایران و عراق تا مدت ها تیتر روزنامه های کانادا بود و مستند این ماجرای واقعی را ژیار گل گزارشگر بی بی سی فارسی برای این شبکه ساخته است .
پی نوشت :) مستند "داستان دو سرباز" شب گذشته از بی بی سی فارسی پخش شد و امروز و روزهای آینده بازپخش آن را می توانید در این شبکه ببینید و در اولین فرصت لینک این مستند جذاب در همین مکان قرار می گیرد .

آلزایمر گرفته ام به گمانم !

روزهای خوب ... زمانی که مجلس در راس امور بود !
پی نوشت :( چیزی یادم نمی آید ، یادم باشد عصر بروم دکتر ، این روزها خیلی فراموشکار شده ام ... آلزایمر نگرفته باشم ؟!

۲۸ شهریور ۱۳۸۹

آغاز پروژه بایگانی مطبوعات ایران بصورت آنلاین با هفته نامه"کتاب جمعه"

روزهای سياهی در پيش است. دوران پرادباری که، گرچه منطقاً عمری دراز نمی‌تواند داشت، از هم‌اکنون نهاد تيرهٔ خود را آشکار کرده است و استقرار سلطهٔ خود را بر زمينه‌ئی از نفی دموکراسی، نفی ملّيت، و نفی دستاوردهای مدنّيت و فرهنگ و هنر می‌جويد... ادامه
اولین شماره هفته نامه کتاب جمعه به سردبیری احمد شاملو در پنجشنبه چهارم مرداد 1358 با این جمله آغاز شد ، مجله ای که بعد از 36 شماره به اجبار تعطیل شد .
هفته نامه کتاب جمعه از چند وقت پیش بصورت ویکی بر روی نت قرار گرفت و تاکنون کار اسکن صفحات چند شماره از این هفته نامه و تایپ متن آن در صفحات جداگانه انجام گرفت . دوره نه چندان طولانی کتاب جمعه بدون شک برگهایی مهم هستند از تاریخ ادبی و حتی سیاسی ایران در روزهای آغازین انقلاب 1357 که می تواند مرجعی باشد برای همه دوستداران تاریخ ادبی و سیاسی این کشور.
آنطورکه در صفحه آغازین این پروژه آمده است قرار است همه نشریات قدیمی ایران بصورت آن لاین بر روی نت قرار گیرد و انتشار کتاب جمعه به نوعی استارت پروژه بایگانی مطبوعات ایران بشمار می رود .
برای ورود به صفحه "کتاب جمعه" کلیک کنید
شرح تصویر : روی جلد اولین شماره هفته نامه کتاب جمعه
پی نوشت : تشکر از رضا قاسمی بخاطر لینک کتاب جمعه